پرفورمر جنگ !

جنگ روایت ها سال هاست که در حال کشتن روان ها و افکار است، حال که در عرصه ملموس فیزیکی آثار آن را مشاهده می‌کنیم میوه و ثمره این سالهای جنگ تحمیلی است که علیه ملت ایران به راه افتاده است.

به عنوان کسی که سال‌ها مطالعه و پژوهش در زمینه جامعه شناسی و رفتار شناسی سیاسی داشته ام و به عنوان کسی که نویسنده و خبرنگار حوزه موضوعات خاورمیانه است می گویم که جامعه ایران و ملت ایرانی سالهاست که هویت او مورد تهدید قرار گرفته است و یک جامعه با هویت کم رنگ بسیار خطرناک می تواند ظاهر شود.

موقعیت فعلی ایران بسیار شبیه کشورهایی نظیر لیبی و سوریه می تواند باشد، رسانه و فضای مجازی و جنگ روایت هایی که وجود دارد کاملا شبیه لیبی است ! اعتراض» اغتشاش» سرکوب » اغتشاش جنایت گونه » جنگ نظامی » سقوط حاکمیت » تجزیه کشور و ... اکنون لیبی فعلی کشوری است که نه تنها هویت ملی ندارد بلکه هویت سرزمینی را نیز از دست داده است!

با قدری نگاه بدون بایاس ذهنی وقتی به این واقعه حادث شده در این روز های ایران مشاهده می کنیم می بینیم که سطح از خشونت و جنایت بسیار بالا بوده، جنایتی که توسط عده ای وحوش که در کالبد انسان درآمده بودند و در میانه مردمان معترض هیجان را بالا برده و جنایات را به دست خود و به نام مردم سند می‌زنند.

نیرو های نظامی و انتظامی که برای امنیت پایدار در جامعه و در کف خیابان شهید شده اند ، چرا به نحو خشونت بار و بعضاً تکه تکه شده و شکنجه وار شهید شده اند؟! مگر میشود یک فرد عادی در جامعه بدون هیچ زمینه ای جانی شود و جنایت کند ؟! مگر اینکه سال‌ها برای این کار آموزش های لازم را دیده باشد. 

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • جمعه ۱۱ بهمن ۰۴

جامعه متکثر با آرای نامتقارن

یک کاغذ سفید رو در نظر داشته باشید. حال من مطالب را با یک مثال آغاز کردم شما اساساً یک فضای یکپارچه را در نظر بگیرید ، برگردیم به کاغذ سفید !

کاغذ زمانی به کاغذ بودن و سفید بودنش می‌شود استناد کرد و گفت کاغذ سفید است که هیچ لکه و رنگی غیر از سفیدی در آن نباشد. اما باز هم کاغذ واقعا سفید است !

این مثال را به مصداق جامعه متکثر با آرای البته نامتقارن مردم ایران مقایسه می کنیم.

اینکه در گوشه ای از کشور اتفاقی می افتاد مثل یک دزدی یا ... دلیل بر این نیست که جزء ، کل را در برگرفته است و کلیت موضوع قابل اتکا نیست. لیکن با انطباق این مصداق با مثال کاغذ ، ذهن مخاطب کلیت را در همان جزء واحد استنباط می کند. 

مصداق دیگر هم آرای نامتقارن در یک جزء واحد مثل همین نگرش به نوع حکومت است.

در جزئیات به دلیل عدم تقارن و تجانس آرا در مقایسه جمهوری اسلامی ایران با حکومت پهلوی، آرا با رنگ حکومت پهلوی به دلیل اینکه با کلیت در تضاد است و به نوعی متفاوت، به نظر پر رنگ می آید اما در حقیقت جمعیت بسیار کم نگرش به حکومت پهلوی در مقابل جمعیت بسیار زیاد نگرش به حاکمیت جمهوری اسلامی قابل مقایسه هم حتی نیست.

در نهایت این را میخواهم بگویم، اندک نظراتی که بوی ضدیت و براندازانه ای که در فضای جامعه می بینید، این همان لکه های رنگی کوچکی است که هیچ وقت نمی تواند کلیت سفیدی را به یغما ببرد.

پاینده باد ایران و ملت مسلمان ایران.

ــــــــــــــــ

باشد به یادگار بامداد ۳۰ دی ماه ۱۴۰۴

«اوقات»

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • سه شنبه ۱ بهمن ۰۴

آدم های عجیب و غریب !

وبلاگستان مان ! تاکید میکنم «مان» ، چون بعد از ترک کردن خیل زیادی از این افراد ما ماندیم و این دهکده کوچک از مُد افتاده رو روشن نگه می داشتیم، اما حالا اینجا پُر شده از آدم های عجیب و غریب ، آدم های که نوع نوشته هاشون و قلمشون خیلی عجیب هست یا شده !

خیلی داره شبیه فضا ها و پلتفرم های فرنگی میشه ! آدم ها جدید و غریبی که ارزشی برای نوع نگاه های متنوع و متکثر دیگران قائل نیستند. توهین ، تهمت ، بی ادبی در نظرات موج میزنه !

جدیدا هم یک سری اشخاص «ناشناس» کامنت های بی ارتباط به پست ها با جهتگیری های عجیب و غریب می گذارند.

خواهش می کنم این فضا را حداقل برای ما نویسنده های دِمُده نگه دارید و این فضا را حداقل خراب نکنید.

لطفاً.

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

انجماد ذهنی !

و منی که حس و حال نوشتن ندارم و صرفا همچون روحی سرگردان بی صدا در سکوتی مطلق به مطالعه نوشته های دوستان قدیمی و جدید که دنیای وبلاگی را رونق بخشیده اند نظاره نشسته ام و نه حس نظر دادن دارم و نه ...

شاید منتظر برگشتن یک دوست خیلی قدیمی هستم که اگر بیاید شاید یخ ذهنی ام نیز آب شود.

حسین جان اگر این نوشته را خواندی و قصد برگشتن داشتی یک ندای بده.

قربانت!

 

+ دوستانی که علاقه به خواندن دارند ، مطالب زیادی ماه های قبل نوشته ام ، در صورت علاقه، مشتاق خواندن نظراتتان هستم.

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • دوشنبه ۳۰ دی ۰۴

دهکده !

دهکده مدتی است رونق گرفته است، همه به خانه های ییلاقیشان باز گشته اند، گرد و خاک های نشسته بر گوشه کنار خانه های کوچک نقلی شان را رُفتُ روب کرده اند. حس خوبی است بودنتان کنارمان!

ما چند خانه کوچک که وقت غروب آفتاب، تک چراغی که در گوشه کنار این دهکده سو سو میزد قوت قلبی بود برایمان ...

به اینکه دوستانمان هستند ، زنده اند ، حالشان خوب است یا بد ...

من و اندک دوستانی که در همین دنیای دمُده زیست می کنیم ، حس بهتری داریم تا شما دوستانی که با اطلاع یا بی اطلاع رفتید و وبلاگستان را برای ما تنها گذاشتید.

دهکده شده همان دهکده قدیمی دوست داشتنی ...

باشد که همیشه کنارمان بمانید و نروید .

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • شنبه ۲۸ دی ۰۴

بهشت زیر پای کیست ؟!

به پسر سندروم داون همسایه ماست، که توی یه خونه ویلایی قدیمی با پدر و مادر خیلی پیر زندگی میکنه، هر موقع که برای سیگار کشیدن میرم توی تراس خونه میبینم که لباس های پدر و مادرش رو داره توی حیاط با دست می‌شوره و بعد پهن می‌کنه روی بند رخت !

همینجوری هم جات توی بهشته ! دیگه با خدمت کردن به پدر و مادرت بایستی سند بهشت رو به نامت بزنن!

از همینجا بهت غبطه میخورم صادق جان !

 

دست‌هایش

در تشت فیروزه‌ای

عشق را می‌شویند.

نه کلمه می‌خواهد،

نه فلسفه.

همین تکرار ساده:

چنگ زدن به پیراهنِ گلدار مادر،

ساییدنِ یقه‌ی خسته‌ی پدر.

پدر و مادر،

پشتِ پنجره‌ی غبار گرفته،

به رقصِ کف‌های سفید در آفتاب نگاه می‌کنند.

پسرشان

با آن کروموزومِ آفتابی،

که مهربانی را بهتر از همه هِجّی می‌کند،

دارد خستگیِ سال‌ها را

از تنِ پارچه‌ها می‌تکاند.

آب می‌چکد.

حالا روی بندِ رخت،

گیره‌ها را

مثل بوسه‌های کوچک

بر شانه‌های لباس‌ها می‌کارد.

پیراهن پدر

کنار چادرِ مادر

در باد تاب می‌خورند

و پسر

با لبخندی که تمام حیاط را روشن می‌کند،

به پاکیِ جهان خیره مانده است.

«اوقات»

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • سه شنبه ۲۱ آبان ۰۴

لبریز از عشق !

پیش از تو

جهان، مجموعه‌ای از اتفاقاتِ ساده بود؛

خورشید می‌تابید

باران می‌بارید

و من

در پیاده‌رویی موازی با زندگی، قدم می‌زدم.

آمدی

و جاذبه، تعریفِ تازه‌ای پیدا کرد.

نه آن نیرویی که زمین به ما وارد می‌کند؛

آن کششی

که از مرکزِ قلبت

تمامِ ذراتِ مرا

به سوی "تو" می‌خواند.

دوست داشتنت

شبیه به هوایی نیست که در آن نفس می‌کشم؛

شبیه به خودِ "نفس" است

که اگر لحظه‌ای قطع شود،

"من" تمام می‌شوم.

در رگ‌هایم می‌چرخی

و هر تپش

نامِ تو را در سلول‌هایم فریاد می‌زند.

چگونه بگویم

که در شلوغ‌ترین نقطه‌ی شهر

تنها صدای توست که سکوتِ محض است؟

و در عمیق‌ترین سکوتِ شب

تنها یادِ توست که هیاهوی دلپذیرِ من است؟

عشقِ تو

سرمایه‌ای نیست که در گنجه پنهان کنم؛

سیلابی‌ست

که از تمامِ من سر رفته

از چشم‌هایم می‌چکد

از لبانم می‌بارد

و در رگ‌های این شعر جاری‌ست.

بگذار اعتراف کنم:

من، دیگر "من" نیستم.

من،

انبوهی از "تو"ام

که در کالبدی به نامِ "خودم" راه می‌روم.

 

«اوقات»

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • يكشنبه ۱۹ آبان ۰۴

قربانیِ قله

آرش، ماه‌ها برای فتح «قله‌ی سکوت» تمرین کرده بود. او تمام کتاب‌های عرفانی و انگیزشی را خوانده بود. به خودش تلقین کرده بود که «خور و خواب» بندهایی هستند که انسان را از «طیران» (پرواز) باز می‌دارند. او معتقد بود که شهوتِ رسیدن به قله، باید تمام نیازهای جسمی‌اش را بسوزاند و از بین ببرد.

او می‌خواست شبیه آن عارفانی باشد که با روزی یک بادام، روحشان را آزاد می‌کنند.

در نیمه‌ی راه صعود، همه‌چیز به هم ریخت. آرش نه تنها احساس آزادی و سبکی نمی‌کرد، بلکه تبدیل به موجودی خشمگین و درنده‌خو شده بود. او بر سر راهنمای محلی‌اش فریاد می‌زد و هر سنگی را که زیر پایش می‌لغزید، نفرین می‌کرد.

راهنمای کهنه‌کار ایستاد، کتری‌اش را درآورد و با آرامش گفت: «تا یک سوپ داغ نخوری و دو ساعت نخوابی، من یک قدم دیگر هم برنمی‌دارم.»

آرش با خشم غرید: «وقت برای تلف کردن نداریم! من برای پرواز اینجایم، نه برای خواب!»

راهنما به چشمان قرمز و گودافتاده‌ی او زل زد و گفت: «تو در حال پرواز نیستی. تو در حال سقوطی. آدمی که خوب نمی‌خوابد، پرواز نمی‌کند؛ فقط توهمِ پرواز می‌زند و آخرش خودش را خُرد می‌کند.»

این داستانِ آرش، داستان همه‌ی ماست. ما درگیر یک سوءتفاهم بزرگ شده‌ایم. ما فکر می‌کنیم «آدم شدن» و «طیران» (همان تعالی و پرواز روحی) یک فرآیند ذهنیِ محض است که با نادیده گرفتن جسم به دست می‌آید.

اما واقعیت این است: جسم، سکوی پرتابِ روح است.

کسی که هواپیما را اختراع کرد، گرسنه نبود. کسی که سمفونی نهم را نوشت، از کم‌خوابی مغزش در حال خاموشی نبود. «آدمی» به مغز است و مغز برای کار کردن، برای خلاقیت، برای مهربانی و برای «خودآگاهی» نیاز به انرژی دارد.

خوب خوردن و خوب خوابیدن، تن را شریف می‌کند. اینها «شغب و جهل» نیستند؛ اینها احترام به ابزاری است که قرار است ما را به مقصد برساند. آدمی که هشت ساعتِ مورد نیازش را نمی‌خوابد، تبدیل به نسخه‌ای خشمگین‌تر و کم‌طاقت‌تر از خودش می‌شود. او «کمتر آدم» است، چون بخش پردازشگر مرکزی‌اش (مغزش) به دلیل کمبود انرژی، در حالت اضطراری کار می‌کند.

شاید فاجعه‌ی سیستم آموزشی ما همین است. هیچ‌کس در هیچ مدرسه‌ای به ما یاد نداد که «خوب خوردن» و «درست خوابیدن» پایه‌ای‌ترین درس‌های اخلاق و خودشناسی هستند. ما فرمول‌های فیزیک را برای پرتاب موشک یاد گرفتیم، اما فرمول سوخت‌رسانی به مغز خودمان را برای یک «طیران» ساده‌ی روزانه بلد نیستیم.

شاید منظور سعدی از مذمت «خور و خواب» در آن دوران، افراطی بوده که مانع کار می‌شده؛ اما در دوران ما که کم‌خوابی و سوءتغذیه (فست‌فودها) تبدیل به یک فضیلتِ کاری شده است، «خور و خوابِ» باکیفیت، نه تنها فضیلت، که سنگ بنای اصلیِ «آدم شدن» است.

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • پنجشنبه ۱۶ آبان ۰۴

غریبه های آشنا

موضوعی که این روزها مثل خوره به جان فکر خیلی‌ها افتاده، نه یک اتفاق سیاسی زودگذر، بلکه یک تغییر آرام و خزنده در بافت روابط اجتماعی ماست: آیا در حال تبدیل شدن به جامعه‌ای از "غریبه‌های آشنا" هستیم؟

بیایید روراست باشیم؛ وقتی هر روز صبح با ماشین‌حساب ذهنی‌مان بیدار می‌شویم و هزینه‌های سرسام‌آور زندگی را بالا و پایین می‌کنیم، چقدر از انرژی‌مان برای «دیگری» باقی می‌ماند؟

این یک واقعیت تلخ است که فشار اقتصادی دیگر فقط یک مشکل معیشتی نیست؛ به یک فیلتر اجتماعی تبدیل شده است. این فیلتر تعیین می‌کند که چقدر حوصله داریم، چقدر می‌توانیم همدل باشیم و اصلاً چقدر «دیگران» را در دایره توجه خود راه می‌دهیم.

گسست یا بقا؟

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • چهارشنبه ۱۵ آبان ۰۴

کینتسوگی !

به این فکر کرده‌ای که شاید زیباترین بخش‌های وجود ما، درست از همان جایی جوانه می‌زنند که روزی «شکسته‌»ایم؟

درست مثل «کینتسوگی» (Kintsugi)؛ هنر باستانی ژاپنی.

در این هنر، کوزه‌های شکسته را نه با پنهان کردن ترک‌ها، بلکه با پر کردن آن‌ها توسط «طلای مذاب» ترمیم می‌کنند. نتیجه، اثری است که به مراتب زیباتر و ارزشمندتر از کوزه‌ی سالم اولیه است. چرا؟ چون حالا داستانی برای گفتن دارد.

زندگی ما نیز همین‌گونه است.

ما انسان‌ها تمایل داریم از زخم‌ها و شکست‌هایمان فرار کنیم یا آن‌ها را پنهان سازیم. اما امید واقعی، آن چسب نامرئی نیست که شکستگی‌ها را پنهان کند؛ امید، آن «طلای مذابی» است که با پذیرش رنج، درزهای وجود ما را پر می‌کند و به ما اصالت می‌بخشد.

تاریکی‌ها، شکست‌ها و رنج‌ها، نه برای نابودی ما، بلکه برای این هستند که فضایی برای ورود «نور» باز کنند. همانطور که مولانا می‌گوید: "نور از جایی وارد می‌شود که زخمی هست."

پس...

به جای تمرکز بر «شکستن»، بر «طلایی» تمرکز کن که می‌تواند آن را پر کند.

شاید بزرگترین امید زندگی این باشد: ما برای نشکستن نیامده‌ایم؛ ما آمده‌ایم تا پس از شکستن، باشکوه‌تر از قبل بایستیم.

ذهنت را درگیر این سوال کن: کدام شکستگی در وجود تو، منتظر طلای مذابِ «پذیرش» و «امید» است تا تو را به اثری منحصربه‌فرد تبدیل کند؟

  • .. ــاوقــ ـــاتـــ ..
  • سه شنبه ۷ آبان ۰۴