در پهنهی بیکران هستی، هر یک از ما چون نُتی سرگردان در سکوتی عمیق زاده میشویم. در آغاز، تنها ملودیِ وجودِ خویش را میشنویم؛ ضربآهنگ قلبمان، پژواک خواستههایمان و فریاد دردهایمان. این نخستین پرده از نمایش زندگی است: فردیت محض. در این مرحله، جهان صحنهای است که تنها برای ایفای نقش ما ساخته شده و دیگران، بازیگران مکمل داستان ما هستند.
اختیار، سنگینترین هدیهای است که به انسان داده شده است. ما به این جهان پرتاب میشویم، نه با یک دفترچهی راهنما، بلکه با یک قلم خالی و صفحاتی نانوشته. این قلم، همان قدرت انتخاب ماست.
فلسفهی این هدیه، در تضاد شگفتانگیز آن نهفته است: ما آزادیم که انتخاب کنیم، اما در انتخاب شرایط اولیهمان هیچ اختیاری نداشتهایم. ما خانواده، جغرافیا و ژنهای خود را انتخاب نمیکنیم. اینها مصالح خامی هستند که در دستان ما گذاشته شدهاند؛ خشتی خام از جبر که ما معماران بنای اختیار خود با آن هستیم.
در دنیای خاطرات کودکی نسل دهه ۶۰، شخصیتی زندگی میکند که صدایش هرگز شنیده نشد، اما خندههایش در گوش میلیونها کودک ایرانی طنینانداز است. «قلقلی»، با آن حرکات پانتومیم شیرین و دنیای رنگارنگ بیکلامش، نماد شادیهای ساده و بیآلایش بود. اما در پس این نقابِ سکوت و لبخند، مردی به نام شهرام لاسمی، روایتی عمیق، تلخ و فلسفی از زندگی را حمل میکرد؛ داستانی از تضاد میان تصویر و حقیقت، سکوتِ صحنه و فریادهای روح.
در گوشهای از اینترنت، جایی که هیاهوی شبکههای اجتماعی امروزی به آن نرسیده، کوچههای بنبست و خانههای متروکهای وجود دارد. خانههایی که روزگاری گرم و پر از زندگی بودند؛ پنجرههایشان رو به دنیا باز بود و از هر کدام، صدای قلمی و فکری به گوش میرسید. اینجا وبلاگستان است، شهر ارواح دیجیتالی ما.
دیوارها حرف نمیزنند
فقط گوش میکنند
به صدای قدمهای بیقراری که اتاق را گز میکند.
پنجره
قابِ بیتفاوتیست به شب
و خاطرهها
چاقوهای کوچکی هستند
که در کشوی حافظه برق میزنند.
نقشه را با دقت چیده است
مسیر فراری باقی نگذاشته،
هر راهی به بنبستِ خودش میرسد.
ذهنم قصد کشتنم را دارد، می دانم.
و من
صبورانه نشستهام
با فنجان چای سردی در دست
در انتظارِ آخرین ضربه
از نزدیکترین دشمنم.
«اوقات»
درست در میانه میدان پرهیاهوی جامعه امروز ایران، حسی غریب و فراگیر، چون هوایی نامرئی اما سنگین، بر شانههایمان سنگینی میکند: حس «زیستنِ معلق». گویی همگی ما، بندبازانی هستیم که بر طنابی لرزان، میان دو دره قدم برمیداریم؛ درهای از گذشتهای باشکوه و حسرتبار و درهای از آیندهای مهآلود و نامعلوم. زیر پایمان، غوغای حال جاری است؛ ملغمهای از بیمها و امیدها، از اضطرابهای اقتصادی تا رؤیاهای فردی، از سنتهای ریشهدار تا امواج بنیانکن مدرنیته.
در این عالم، تجربههایی هست که با کلمات قابل وصف نیستند؛ گویی واژهها در برابر عظمت آن لحظات، زانو میزنند و قلم از ترسیم حقیقت باز میماند. زیارت اربعین و حال و هوای زائرش، از همین دست است. یک احساس ناب، یک کشش مغناطیسی که قلب را از هر گوشه جهان به سوی یک نقطه، به سوی کربلا، میکشاند.
تصور کنید به شما این اختیار را بدهند که زندان خود را طراحی کنید. میتوانید دیوارهایش را از مرمر بسازید، بهترین غذاها را سفارش دهید، و راحتترین تخت را برای خود انتخاب کنید. هر روز میتوانید رنگ دیوارها را عوض کنید و از میان هزاران کتاب و فیلم، یکی را برای سرگرمی برگزینید. به نظر یک زندان ایدهآل میآید، نه؟
این تصویر، استعارهای است از زندگی بسیاری از ما در دنیای مدرن. ما در "زندانِ راحتی" که خودمان معمارش بودهایم، زندگی میکنیم. زندانی که دیوارهایش نه از سنگ و سیمان، که از "انتخابهای امن" و "عادتهای آشنا" ساخته شده است.
در سکوت دلنشین غروب، آنگاه که خورشید آخرین پرتوهای زرین خود را بر دشتها میپاشد و آسمان، بوم نقاشی هزار رنگ طبیعت میشود، میتوان حضور ناب زندگی را حس کرد. در زمزمهی جویباری که راه خود را از میان سنگها پیدا میکند و در عطر خاک بارانخورده، پیامی است از بودن و شدن.
گاهی دل، چون غنچهای بسته، در خود فرو میرود، اما نسیم ملایم یادِ دوست، آن را به آرامی باز میکند و رایحهی مهر را در فضا میپراکند. این همان لحظهای است که میتوان دست در دست خیال، به دوردستها سفر کرد؛ به جایی که دغدغهها رنگ میبازند و تنها آرامش است که جریان دارد.
قلب آدمی، گنجینهای است از خاطرات شیرین و آرزوهای دور و دراز. هر تپش آن، سرودی است در ستایش هستی. بیاییم به این نغمهی درونی گوش فرا دهیم و با هر طلوع، فرصتی تازه برای مهربانی و ساختن بیابیم. چرا که زیبایی حقیقی، در نگاه ما به جهان و در گرمای وجود ما نهفته است.
لحظهای فرا میرسد که نقاب تَرَک برمیدارد. یک بحران، یک فقدان، یک لحظهی تنهایی عمیق. در سکوت آن لحظه، این سؤال دهشتناک در ذهن جوانه میزند: «منهای این جایگاه اجتماعی، منهای این القاب، منهای تحسین و تأیید دیگران... من کیستم؟»
آیا جرئت میکنی به این سؤال پاسخ دهی؟ آیا شهامت آن را داری که از غار امن و گرم خود بیرون بیایی، چشمهایت را به نور تند واقعیت عادت دهی و بپذیری که شاید تمام آنچه باور داشتی، تنها سایهای بیش نبوده است؟
این مسیر، مسیری دردناک است. کندن نقابی که با پوست عجین شده، خونین است. زیر آن، چهرهای خام، آسیبپذیر و شاید غریبه قرار دارد. چهرهی اصیل تو.
اما زیبایی شگفتانگیز ماجرا اینجاست: اصالت، به معنای انزوا نیست. سفر به درون، به معنای پشت کردن به جهان نیست.
انسان اصیل، مانند درختی در یک جنگل انبوه است. او هویت منحصر به فرد خود را دارد؛ با تمام گرهها، شاخههای کج و برگهای بیهمتایش. اما ریشههایش، در زیر خاک، با ریشههای درختان دیگر در هم تنیده است. او قدرت خود را نه فقط از خاک، که از این شبکهی عظیم و پنهانِ انسانیت میگیرد. او میداند که استواریاش، در گرو استواری جنگل است و زیباییاش، در کنار دیگر درختان معنا مییابد.
رهایی، نه در ساختن نقابی بینقص، که در شجاعتِ زیستنِ بینقاب است. نه در ساختن دیوارهای بلندتر، که در یافتن ریشههای مشترک است.
سفر زندگی، تلاش برای «تبدیل شدن» به چیزی نیست؛ بلکه فرآیند دردناک و زیبای «به یاد آوردنِ» کسی است که همیشه، در عمیقترین لایهی وجودمان، بودهایم. آیا آمادهای تا خودِ فراموششدهات را به یاد آوری؟